![]() |
![]() |
|
| من دانشجوی روانشناسی ام وفوق دیپلم فلسفه وساختمون!!!!!! |
|
بعداز یک دوماه کاروتلاش واندیشه باکمک خداوندشخصی ام باز از پوسته ای بیرون جهیدم من باورم نمی شود که این منم واین راه جدید بازیابی تااین اندازه قدرتمند باشد! تمام حرف من امروز اینست که ریشه تمام مشکلات ما در خود ماست وحل تمام این مشکلات هم تنها در درون ماست چه کسی باورش می شود این منم:من که بعدازاینهمه دردی که کشیدم بعداز آنهنه بحران وتنهایی وآشفتگی در مازندران ومشهد اکنون من اینجام در این شهر دورافتاده وبرمن خیمه زده ام"سایبان آرامش ما ماییم"نه که فقط سایبان آرامش که سایبان همه چیز ماییم همه چیز ماییم! شاید سکونت من در این شهر به سکونت وعزیمت مردی مانند باشد که ازهمه چیز وهمه کس گریزان در پی یافتن راه حل سربه بیابان می زند وناگهان بعداز سالهاتلاش وجستجوبه الماس درون در می یابد!الماس درون؟!الماس زیراکه همه چیز در آنست ودرون زیرا فقط در اینجاست! تمام سلولهای بدنم در حال سپاسگزاری از این کشف است...پس اینهمه بیهوده گشته ام؟؟؟ باید آنهمه اتفاق می افتاد باید آنهمه سختی ها می گذشت تااین اتفاق می افتاد:"من بدور خود پیله ای تنیده ام من بدور خود پیله ای تنیده ام وزمان مشخص خواهد کرد که از آن کرمی بیرون خواهدجهید یا پروانه ای واکنون... سپاسگزارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:13 توسط رضایی |
|
|
من بدورخودپیله ای تنیده ام من بدورخودپیله ای تنیده ام وزمان تعیین خواهدکرد که ازآن کرمی بیرون خواهد جهیدیاپروانه ای" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:37 توسط رضایی |
|
|
برای تحولات بزرگ مانیاز به تصمیمات بزرگ نداریم آنهاباتصمیمات کوچک اتفاق می افتند من بدرستی نمی دانستم روزی قادر خواهم بود مداوماتصمیمات جدیدتر بگیرم شاید اینکه بگویم مابرای اداره وپیشرفت درزندگی نیاز به تصمیم گیری داریم بنظرسخنی تکراری باشد اما پرسش اینجاست که هر کدام از ما تاکنون چندبار در زندگی خود تصمیم گرفته ایم؟؟؟ قبل از شروع بازیابی خود وقتی بااین نکته مواجه شدم که به من گفته شد برای تغییرشخصیت ونهایتاتغییرزندگی خود نیاز به تصمیم گیری داری بنظرم سخنی ابلهانه می نمود زیرامن تابحال هزاران بار تصمیم گرفته بودم امامن وزندگیم همان بودیم که بودیم!!!!!!! اماپس از گذشت مدتی از توجه به اعمال رفتار وافکارم متوجه شدم تمام آنچه که من بعنوان تصمیم می پنداشتم درواقع واکنش بود من هرگزتصمیم نگرفته بودم وتمام اعمال من در واقع یک نوع واکنش بود درزندگی جدیدرسیدم به نقطه ای که دانستم باید مسولیت اعمال وزندگیم رابه عهده بگیرم وباید فعالانه تصمیم بگیرم! این برایم گنگ ومبهم بود...من همیشه طی یک بازی ذهنی بوسیله غرزدن انتقاد... من بیچاره...رنجش ها وگاه حتی پیروی ازیک فلسفه همواره از تصمیم گیری طفره می رفتم...ورود من به دانشگاه فردوسی یک واکنش بود مهاجرت من به این شهر یک واکنش بود رها کردن ویابرقراری رابطه با دیگران هرگز از سرتصمیم گیری نبوده بلکه یک واکنش بود به همین دلیل من همیشه ناراضی بودم وهمیشه بنظر می آمد که دوستان وفاداری ندارم! درزندگی جدیدم آموختم که فقط باید خودمسولیت اعمالم رابه عهده بگیرم! من قادر به انجام هر کاری هستم ولی نخستین اقدام تصمیم گیری است به همین دلیل امروز مانند گذشته مقهور عوامل شرایط ودوستان نیستم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:1 توسط رضایی |
|
|
تاسه سال قبل من شغلی نداشتم...ودر این سه سال که در این شهر شروع به کار کردن نمودم رشد خوبی داشتم ...هنگامی که شروع کردم کاملا ضعیف بودم نهالی بودم که نیاز به ابیاری داشتم نیاز به مشورت راهنمایی وتواضع داشتم با کمک همه مردم شهر من کمی ریشه گرفتم رشد کردم ...دوستی من باعلی بهم خورد که در پست های قبلی راجع به آن توضیح دادم (که البته فقط هجرگل تنها پیگیر مطالب من است)علی خیلی کارشکنی کرد از تمام نیرووتوان خود جهت نابودی من استفاده کرد تمام رمزورازهای کاری مرا که فقط به اواعتمادداشتم وگفته بودم به رقیبم گفته بودم ...امامن متصل به نیروی برترم بودم اگرچه دردبسیاری کشیدم اگرچه خیلی بی خوابی کشیدم اما پی بردم که معنی "عدوشودسبب خیر"اگرخداخواهدیعنی چه؟ یکسال این کارشکنی وتوطئه های اوادامه داشت وحتی نقشه سرقت از انبارم راکشیده بودند وبه هزارنفر در این شهر هر آنچه پنهان کارم بود اطلاع داد اما آنچه مرانکشد مراقوی تر می سازد...اوورقیبم بفکرتوطئه وکارشکنی بودند آنها می نشستند ونقشه می کشیدند ومن از دوستان بهبودی ودوستان خوبم که خط مشی مشخصی داشتند تقاضای راهنمایی می کردم آنهاسعی می کردند بدباشند ومن کار خود راانجام می دادم نتیجه این شد که این رقیبم را مغلوب کردم... بعداز رفتن این رقیبم رقیب دیگری که وضع مالی خوبی داردواردمیدان شدمن ازدوطرف رقیب جدیدم رابااجاره کردن هردومغازه از دوطرف محاصره کردم وقتی برای قولنامه رفته بودم این رقیب جدید بااوتماس گرفت وباوعده ووعیدمختلف سعی کرد قولنامه رابه نفع خودتمام کند اما نیروی شخصی برترم با من بود واز من حمایت کرد برای قولنامه زمینی کناروچسبیده به این دفتر هم وضع به همین صورت بود ...اما بازهم من بودم که به نفع من تمام شد...اما واقعیت این بود که هنوز ترسیده بودم زیرارقیبم از تمکن مالی بالایی برخورداربود وفکر کردم که اگر ازاواستقبال شود کارمن تمام است امانمی دانستم من مشتریانی دارم که به هیچ وجه حاضرنیستندجایی دیگر بروند حسن رفتاری که من از برنامه بازیابی آموخته بودم وهمینطوربکارگیری اصول روانشناسی سبب شد که مشتریانی که نزدمن می آیند همیشگی باشند واینطورنباشدکه به محض افتتاح مکان جدید برای انتقام گرفتن ازمن به آنجا بروند من نه خودم که قدرت برنامه راکم انگاشته بودم ناگهان آبی برآتش نگرانی من پاشیده شد وچیزی از درون به من گفت توفقط کارت رادرست انجام بده ونگران هیچ چیز نباش فقط پایبند به اصول شخصی خود باش ونگران هیچ چیز نباش...اگرهم توکارت درست بود ومشتری هات رفتند خب بروند آنها مشکلی باخودشان دارند وتونمی توانی کاری برای آنهاانجام بدهی من معنای ایمان به خودواعتماد به راهی که در پیش رو دارم را آموختم هیچ امر اتفاقی ای وجود ندارد همه چیز از پیش حساب شده است مثلا من باید با علی 2سال رفات بی حدومرزمی داشتم وباید این رابطه بهم می خوردباید من واوجروبحث می کردیم باید علی کارشکنی می کردورقیبم راشاخ می کرد تا من خود رابیشتر مجهزوقوی تر کنم تا بتونم با رقیب جدیدم که بسیار از لحاظ مالی قوی است روبروشوم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:59 توسط رضایی |
|
|
انسان نااندیشمندچنان باپلیدی خومی گیردکه رفته رفته وحشت آنرافراموش می کند "کانت" پدیدآمدن اندوه از ناتوانی تن وخطای اندیشه است برای نابودکردن اندوه بایدنخست تن راتواناکردتوانایی تن از چیست؟نابودکردن اندوه ازراه اندیشه...نیک بختی چیست؟نیک بختی بدون دانش محال است...برای رسیدن به نیک بختی بایداز لذات بهره گرفت لذات کوچک وشخصی رابایدفدای لذات بزرگ وعمومی کرد...آیاگیتی برای غم واندوه است یا برای شادی وسرور؟حقایق اشیاچیست وچگونه بایدشناخته شوند؟اندیشه های باطل دشمن نیک بختی اند..ترس بدترین بدخوی آدمی است...نبایدازمرگ ترسیدوهم نبایدآن رافراموش کردترس مایه بیماری هاست...خشم سبب بدبختی وناتوانی تن وروان است ازگذشته پندگیر...ازوقت حاضرمنتفع شو ازآینده نترس...گرانبهاترین سرمایه وقت است فردریش ویلهلم نیچه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:29 توسط رضایی |
|
|
خداوندبرایمان کاری انجام د اده است که خودقادربه انجامش نبودیم" سه سال و7روز پیش ازاین با وضعیتی واردمسیربازیابی خود شدم که ترس از مردمو...دائما آزارم می داد دائمااحساسات بد وتکراری وکشنده ای داشتم خود رادائمامیان چیزی گرفتارمی دیدم وگویی مجبور به انجام برخی از کارهابودم.. درقعربودم وباهیچ کس ارتباطی عمیق وصمیمانه نداشتم اتاقی داشتم که سه خط تلفن داخل آن کشیده بودم با ماهواره وسیستم و لوازم آرایشی فراوان ولباسهای متنوع ومدروز ودم به ساعت با کسی بودم همه این اعمالم بخاطرآشفتگی فراوانم بود واینکه می خواستم از خودم وزندگیم ووضعیتم فرارکنم... می دانستم کارهایی که بدانهامی پردازم فقط اتلاف وقت است وهیچ سودی ندارد اما گویا چاره ای نداشتم وحتی خودم رابه همان صورت پذیرفته بودم ودائمابخودمی گفتم خط مشی زندگی توهمینست همین نوع وقت گذرانی عیاشی اتلاف وقت وانرژی...وهمین بی هدفی وجالب بود به کارهای بی ثمروبی فایده وتکراری که از سراجباروبیماریم انجام می دادم افتخارهم می کردم!!!! درمیان دوستانم این باعث افتخاربود که توانستم فکردیگری رابه بازی بگیرم!اوراتسخیرکنم!فلانی رافریب دهم!وآینده واحساسات اوراتباه کنم! امیدوارم بخاطرهمه این اشتباهاتم این خسارت هایی که زده ام واین ضربه های عاطفی روحی احساسی وروانی ای که من به سهم خودزده ام پس از آنکه خود اقدام می کنم موردبخشش قراربگیرم هرچندبعضی از خسارت ها متاسفانه تاابدقابل جبران نیست...وقتی شروع به بازیابی خودکردم باورم نمی شد اینهااموری بودند که سبب به هدررفتم توان نیرووانرژی من می شدند ونیزبرای مکتوم نگه داشتن این امور من نیاز به انرژی مغزی بیشترداشتم وتامادامی که رازی بود من مجبوربه انجام بعضی از اموربودم! باورم نمی شد که روزی احساس آزادی وخوشحالی تازه ای کنم! بعدازورود به برنامه بازیابی خود وبازسازی شخصیتم فهمیدم من دربرابر شخصیت قبلی خودناتوانم وخودنیزبه تنهایی قادربه تغییرخودنیستم ونیازبه کمک دیگری دارم!وبایدپس از این خط مشی مشخصی داشته باشم اشتباهات ترس ها ورنجش هایم رابررسی کردم وبادیگری راجع به آن حرف زدممسولیت هاراازغیرمسولیتهایم جداکردم وفهمیدم یک دسته الگوهایی رفتاری سبب شکست من شده است وبرای اینکه آزادشوم وتغییرکنم باید این الگوهای رفتاری رارهاکرده والگوهای جدیدراجایگزین کنم سپس لیستی از افرادی که به آهناخسارت زده بودم تهیه کردم وتصمیم بهجبران گرفتم اقدام کردم وجایی که زمان وتوان اجازه می دادجبران کردمسپس هرشب خودرابررسی کردم(ومی کنم)که امروزچه چیزمراآزارداده؟چرا؟چه کارهایی کردم که دوست نداشتم؟؟چه کارهایی که دوست داشتم راانجام ندادم؟/درموقعیت بعدی چه میکنم؟آیابه کسی خسارتی زدم؟/آیا به کسی کمک کرده ام؟؟آیا بخاطر داشتن آنچه که دارم سپاسگزاربودم؟؟آیادررابطه با مسائلم از کسی تقاضای کمک وراهنمایی کرده ام؟؟و...اگرمرتکب اشتباهی شدم سریعابه آن اقرارمی کنم ونمی گذارم ابرسیاه رنجش وافسردگی مجددابرمن حاکم شود سپس ازخدامی خواهم در کارهایم مراراهنمایی کندوسپس اگرکسی ازمن چیزی بخواهد که در جیب منست آن رامی بخشم چراکه گرفتن در گرودادن است...اکنون مجبوربه انجام برخی ازامورنیستم من آزادم ""آزادی به معنای انجام دادن هرکاری که دلمان می خواهد نیست آزادی عبارت از اینست که هر کاری دلمان می خواهد انجام ندهیم"""(روسو) اکنون احساس آزادی وخوشحالی تازه ای دارم موفقم در درسم کارم وروابطم و تولدم مبارک جمعه این هفته ناهاررستوران دربار مهمان من خواهیدبودبرای جشن شروع سال چهارم بازیابی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:28 توسط رضایی |
|
اول مهرشروع سال چهارم بازیابی است من می گویم سه سال شده ام :تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:48 توسط رضایی |
|
|
در این پست وپست های بعدی می خواهم درباره فلسفه اگزیستانسیالیسم ومفهوم حقیقی آن صحبت کنم که متاسفانه در مذهب ما وحتی بعضی از دانشگاهها غیرمنصفانه برچسبهایی هم به آن زده شد وقتی دانشجوی فلسفه بودم دردرس تعلیم وتربیت مبحثی به نقداین فلسفه وجود داشت که ازشدت انتقادغیرمنصفانه آن تعجب کردم در ابتدابگویم من اهل سیاست نیستم وهیچ نقطه نظرسیاسی هم ندارم ونیز من به مذهبی که مربوط به مردم اطراف منست احترام می گذارم وقصد بی حرمتی ندارم این پی نوشت صرفاجنبه علمی داردوارزشی نیست: تقدم وجودبرماهیت : بشرپس ازوجودیافتن ودرجریان زندگی باکارهای خود.خودرامی سازدبنابراین نمی توان اوراازپیش تعریف کرد:کاردبرای بریدن است اما بشربرای چه بوجودآمده؟ازپیش نمی دانیم بشرتادست به عملی نزده نمی توان صفتی به اونسبت داد بنابراین نه خوب است نه بد :هیچ است ظرفی تهی است که بایددرجریان زندگی بسته به بدونیک رفتار ازشرنگ یاشهدتهی شود..جمله "بشرهیچ نیست"بدون توجه به دنباله کلام ایجادسوتفاهم فراوان کرده است(مخصوصادربینش مسلمانان که بااستنادبه این جمله فلسفه اگزیستانسیالیست رافلسفه ای معتقدبه پوچ گرایی دانسته اندوگفته اند که اگزیستانسیالیسم معتقداست زندگی هیچ است وبشرهیچی نیست) ( مصطفی رحیمی مترجم کتاب اگزیستانسیالیسم واصالت بشر) متن زیر ازکتاب اگزیستاسیالیست واصالت بشر به قلم خود سارتربرگرفته شده است: تقدم وجودبرماهیت وبالعکس: وقتی صانعی چیزی رامی سازد یعنی ماهیت بروجودتقدم دارد زیراصانع آن چیزرابرطبق اسلوب ومفهوم (ازپیش بوده ای)که ازاودراندیشه داردخلق می کند. مثلاصنعتگری کاردرامی سازدبرای آنکه چیزی راببردیانویسنده ای کتابی رامی نویسدبرای آنکه فلان چیزراتوضیح دهد براساس این توضیح اگرتصوری از خدایآفریننده درذهن مانقش می بندددراین زمینه فکری مفهموم بشردراندیشه خالق شبیه مفهوم کارددرذهن صنعتگراست وخداوندبشررابرطبق اسلوب ومفهومی که ازاودراندیشه داردخلق می کنددرست چنانکه صنعتگری کاردرابرشکل واسلوب معینی می سازدازنظراینان فردبشری مفهومی راکه دراندیشه خداوندوجودداردتحقق می بخشد(یعنی بشرآزادنیست)این یعنی تقدم ماهیت بروجود اما...(درنگاه اگزیستانسیالیسم) بشرمفهوم ازپیش بوده ای راتحقق نمی بخشد وجوداوبرماهیتش تقدم دارد زیرابشرتازمانی که کاری نکندنمی شودصفتی رابه اومنتسب کردنمی شودبدون اینکه ازاوعملی ببینیم بگوییم که اوخوب است یا بداست دزداست یا امین است پس دراین دیدگاه بشرآنچه راکه انجام می دهدتصویرگری از مفهوم اوست پس وجودمقدم بر ماهیت است اوابتداوجودپیدامی کندسپس بااعمالش خودراماهیت می بخشدبدون انجام هیچ عملی اوهیچ است وهیچ چیزنیست وهیچ ماهیتی ندارد "البته در فلسفه قرن هجدهم که غیرمذهبی بوددرفلسفه دکارت.ولتر.دیدروهنوزاین اندیشه وجودداشت به این معناکه هرفردبشری نمونه ای است جزیی از مفهوم کلی بشری "بنابه عقیده کانت ازاین مفهوم برمی آید که بشرجنگل نشین وبدوی وشهرنشین همه دریک تعریف می گنجند وهمه دارای یک خمیره وسرشتند" اینان معتقدندکه بشرآثارومفهوم وتعریف ثابت ومعینی داردکه ازپیش معلوم است" پس بطورصحیح بایدگفت تنهادراندیشه اگزیستانسیالیست سارتر است که وجودمقدم برماهیت است000
ادامه مطالب فوق بسته به اظهارنظروپرسش های شماست
منتظریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:43 توسط رضایی |
|
|
کتابها ی پیشنهادی فصل: 1_تهوع...سارتر 2_جان شیفته(در4جلد)رومن رولان 3_اگردانه نمیرد..آندره ژید 4_نیروی سن...سیمون دبووآر(همسرسارتر) 5_افسانه حقیقت..سارتر 6_روشنفکران به چه کارمی آیند...ترجمه عباس آگاهی 7_لری سیدنئاب.توکویل...ترجمه حسن کامشاد 8-هایدگرمارتین...اگزیسانسیالیست غیرمذهبی 9_ژیدآندره...یادداشت های ژید 10-ناتورالیسم_امیل زولا:این آثارش تیره ویاس آلود است وآلودگی هاوپلیدی هارانشان می دهد وانسان دراین مکتب مجبوراست وکیفیات روحی اوزاییده وضع جسمانی اوست 11_سرداب های واتیکان_آندره ژید 12-پروممته سست زنجیر_آندره ژید 13_کارل یاسپرس(اگزیستانسیالیست های مسیحی_کاتولیک) 14گابریل مارسل(اگزیستانسیالیست های مسیحی_کاتولیک) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:41 توسط رضایی |
|
|
بطوراتفاقی درحالی که قراربود اسمسی برای زنداداشم بفرستم باخانمی آشناشدم که بطرزعجیبی برای من زنده کننده آن دردها ورنجهای کشنده ای بود که در اثراثرارتباط با خانمی که سالها قبل با او آشنا بودم بود یک اسمس(یاباصطلاح پیامک!) اشتباه شد یک تما س بقدری بغض در ان صدابود که بشدت مراتکان داد این دختربقدری بااحساسات اوبازی شده بود وبقدری فریب داده شده بودکه صدایش می لرزید واز صدایش گریه می بارید فقط توانستم ابراز همدردی کنم اما این همدردی هیچ اثری نداردودر هرصورت این دوره بحرانی است که باید سپری کنیم...ومهم است که بدانیم که در این دوره بحرانی چه اقداماتی انجام می دهیم اگرکمی صبور باشیم وسعی کنیم واقع بینانه تر به مسائل نگاه کنیم می تواند این اتفاق بجای آنکه ماراآسیب پذیرتر کندماراقوی تر کند ""هرآنچه که مرانکشدمراقوی ترمی سازد"" برای من آن اتفاق البته بعداز گذشت 2سال از آن که از بحرانش عبور کردم توانست مرابه بعدچهارم زندگی پرتاب کند آنجا که درد وآلام بشری دیگر اثری معکوس داشتند وبجای آنکه کشنده ونابود کننده باشند رشددهنده بودندجایی که مسولیت رفتارهایم رابه عهده گرفتم ودانستم در هر ارتباطی که قرار دارم در مورد چگونگی روند آن ارتباط من کاملا دخیل موثروحتی تصمیم گیرنده ام منم که اجازه دادم آن خانم از من واحساساتم سواستفاده کند من بودم که اجازه دادم فریب بخورم من بودم که با نواقص شخصیتی ام خودراآسیب پذیر کردم این نگرش جدید که البته به آرامی وبتدریج همچون طلوع خورشید پس از شامگاهان سردوتاریک اتفاق افتاد برای من دریچه ای دیگر راباز کرد ومن دانستم که می توانم به جای آنکه موجودی ضعیف ومنفعل باشم تصمیم گیرنده باشم این نگرش تابدانجا وسعت پیداکرد که اصلا لازم بود اواین کاررابا من انجام دهد وباید می داد... گفتن این مطالب بنظرساده می رسد وبنظرمی رسد که بقول معروف نفسم از جای گرم بلند می شود اما من از دل درد برخاستم و این درد ورنج وبحران کشنده در زندگی ام مرابجایی کشانده بود که بفکر این افتاده بودم که دیگر به زندگی ادامه ندهم وبی آنکه بخواهم توجه کسی راجلب کنم اقدام هم کردم وقتی امروز بااین بینش نویافته به گذشته ام نگاه می کنم باورم نمی شود که این منم ومن همانم من به نیرویی در درون پناه بردم وآن نیرومرااز زمین بلند کرد دستم راگرفت من نه بخاطر این دستاوردهای جدیدم که بخاطر این نگرش نویافته ام که سبب این دستاوردها شده است دائمادر احساسی حاکی از سپاس بسرمی برم یک طرف این نگرش نواتفاقاتی است که واقع شد وطرف دیگر منم که توانستم از دل این اتفاقات این چیزهارابیرون بکشم من از گفتن شعر داستان مدیحه ونثروبطورکلی از بازی باکلمات بیزارم من نمی خاهم آن داستان کوچه بازاری لزوم عبور یک قطعه از کوره داغ آهنگری برای تبدیل شدن به چیزی کارآمدسخن بگویم اما می دانم من انسانم وبرای رشد کردن ورسیدن به هدفی بناچار باید مسیری راطی کنم وطی این مسیر گاهی قهرابا دردورنج همراه است اگر در برابر آن مقاومت کردم وعبور کردم چیزی دست گیرم شد اگرنه اگردرجازدم تاابدمحکوم به تحمل همان درد وتجربه هزارباره همان احساسم در خطاب به این خانم سعی کردم طوری سخن بگویم که تصور نشود از موضع بالا سخن می گویم اما در هر صورت وقتی داخل یک مشکل ویک درد هستیم طرح این سخن با استقبال مواجه نمی شود وبطور کاملا طبیعی به احساس بی اعتمادی ما بیشتر دامن می زند بهمین دلیل ترجیح دادم سخنی نگویم وتنهایش بگذارم تنهامی توانم برایش دعاکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:50 توسط رضایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ارسطو هستم 27سالمه بچه شمالم فلسفه رو تو دانشگاه فردوسی مشهد با اخذفوق دیپلم رها کردم بعد رشته ساختمان رونیمه کاره رها کردم ولی مشغول کارهای ساختمونی شدم فهمیدم روانشناسی دوست دارم والانم دارم می خونم کتاب روبخاطرکتاب می خونم ونه بخاطرپول امابالاخره درپولسازی بی تاثیرنیست مثلا بارهابابکارگیری اصول روانشناسی توکارم تونستم خیلی ازمشتری های ازدست رفته ومشتری های لب بوموبرگردونم تونستم بعضی هاشونوفیکس کنم و ...وازیه چیز خیلی نفرت دارم واون بی نظمیه...خیلی وقته دنبال کسیکه برای من خلق شده می گردم کسی که فیت خودمه اماهنوزپیدانکردم...!!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
یادداشت های یک عددمترسک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|